تبلیغات
شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید

شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید
خداحافظ دنیا، تو را با تمام زرق و برقت برای رضای خدا ترک می کنیم، اینجا دارفانی، مقصد ما بهشت 
قالب وبلاگ

دستش را به سویش دراز کرد، هر چه سعی کرد نتوانست بگیرتش،باز هم تلاش کرد،اما تلاشش بی فایده بود...

باید کسی به او کمک می کرد،به تنهایی نمی توانست، بارها تلاش کرده بود و هرگز موفق نشده بود... .

درست است که گفته بودند نباید بدان دست بزند اما توان مقابله با میل و نیازی که سراسر وجودش را فرا گرفته بود را نداشت.روی آخرین شاخه درخت بود و دستش بدان نمی رسید... .

باید از حوا کمک می گرفت، شاید حوا می توانست او را یاری دهد و برای بدست آوردنش کمکش کند. اما می ترسید...،واکنش حوا ذهن او را مشغول کرده بود.نمی توانست از او کمک بخواهد مطمئنأ حوا توبیخش می کرد و یاد آور می شد که نباید بدان نزدیک شوند و لمس کنند و...این تنها راه چاره بود و کار دیگری نمی توانست انجام دهد،آنجا تنها او و حوا بودند و نمی توانست از دیگری کمک بگیرد.باید تصمیم می گرفت،کنجکاوی بی تاب و مشتاقش کرده بود.به حوا گفت و از او خواست تا برای چیدن آن سیب کوچک کمکش کند.باور کردنی نبود ...باورش نمی شد...حوا نه تنها اخم و یا توبیخش نکرد بلکه از خوشحالی به وجد آمده بود و با جمله ای بریده گفت:البته...

حوا با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، گفت:وووای نمی دانی برای چیدنش چقدر تلاش کردماما دستم بدان نمی رسید.

آن سیب روی آخرین شاخه ی درخت بود و هیچ یک به تنهایی نمی توانستند آن را بچینند.تمام زیبایی های پیرامونشان رنگ باخته و بوی کهنگی گرفته بودند وتنها آن سیب کوچک باقی مانده بود؛تنها طعمی که نچشیده بودند...

آن سیب تنها طعمی بود که نمی توانستند به تنهایی تجربه اش کنند:طعم نافرمانی.

آدم بهت زده به حوا و آن چهره غرق در شادی اش نگاه می کرد. و هر دو شاد و خوشحال بودند.حوا گفت:آیا با کمک یکدیگر می توانیم بچینیمش؟؟!! آدم گفت:"روی شانه هایم بالا می برمت،آنگاه آن را بچین!!!!"

این کار امکان پذیر بود؛آدم،حوا رو روی شانه هایش بالا برد و حوا آن سیب را چید...حوا برای چیدنش آن را نکشید،حتی دستش هم به آن برخورد نکرد ...آن سیب کوچک آماده ی چیده شدن بود و تنها لغزشی برای سقوطش کافی بود، و همچنین برای سقوط آدم و حوا!!!هیچ وقت برای درک نوری که احاطه شان کرده بود و در آن شناور بودند،تلاشی نکردند. اینک آن سیب در دست حوا بود و حتی یک لحظه نیندیشیدند که از آن منع شده اند.

آخرین طعم را نیز چشیدند،دیگر همه چیز تکراری بود،همه چیز را امتحان کرده بودند، طعم نافرمانی را چشیده و سقوط کردند...(صحرا می گفت برای هر پرواز و اوج گرفتنی سقوطی لازم است)

سقوط کردند برای پرواز و اوج گرفتنی بلندتر؛تا نور،تا بیکران...تا کنون در نور غوطه ور بوده، جز آن نمی دیده و برای درکش تلاشی نمی کردند.حرکت به سوی نور، آگاهانه و در تاریکی زیباست.برای اوج گرفتن، محتاج و نیازمند سقوط بودند، علت وجود آن سیب هم دلیلی به جز این نداشت:سقوط برای پر گشودن و آگاهانه به سوی نور پرواز کردن.

سقوط کردند ،احساس می کردند که هیچ چیز را ازدست نداده اند ،تمامی لذت ها تکراری شده بودند.ولی هر لحظه که از نور دورتر می شدند ،غم و اندوه را بیشتر در وجود خود احساس می کردند.از نور فاصله گرفتند تا انجا که تنها حسش می کردند و دیگر توان دیدن و لمس کردنش را نداشتند. اینک نور را بهتر و زیباتر درک می کردند.غم و اندوه نیز همانند درک و شناخت نور تازه بود.و بعد: از سرما به خود لرزیدن...سرما نیز تازه بود.ناگهان نسبت به یکدیگر شوری را در دل احساس کردند.این شور و علاقه،خیره به نور نگریستن و همگی لذت ها تازه بودند.در نور غوطه ور نبوده ولی شیفته ی نور شده بودند.شیفته ی آن حس درونی ،آن کشش ،آن بی کران.

و این دلیل وجود آن سیب بود.




طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/02/16 ] [ 22:10 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ یک دانشجوی بسیجیه که دوست داره امروزش بهتر از دیروزش باشه...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

مالک اشتر

پایگاه اطلاع رسانی غریو

ّیرازه