تبلیغات
شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید

شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید
خداحافظ دنیا، تو را با تمام زرق و برقت برای رضای خدا ترک می کنیم، اینجا دارفانی، مقصد ما بهشت 
قالب وبلاگ

یک مکالمه جالب برام ایمیل شده بود دیدم واقعا ارزش خوندن داره برای همین موضوع این پستم رو این مکالمه قرار دادم ، نمی دونم شاید زیادی جو گیر شدم ولی خوب كه فكر می كنم می بینم ارزش خوندن داره،یك خواهش كوچك از شما دارم اگه مكالمه رو خوندید اگه نظری ندارید ، لااقل این پرسش رو پاسخ بدهید كه :

 "چقدر وقت دارید؟"

 

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش گول مالید

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم...

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد ، با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ،سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم ، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم ، گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم ، مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم ، الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم ...

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟




طبقه بندی: اجتماعی،
[ 1391/05/13 ] [ 08:00 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ یک دانشجوی بسیجیه که دوست داره امروزش بهتر از دیروزش باشه...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

مالک اشتر

پایگاه اطلاع رسانی غریو

ّیرازه