تبلیغات
شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید

شما جوانان افسران جوان جنگ نرم هستید
خداحافظ دنیا، تو را با تمام زرق و برقت برای رضای خدا ترک می کنیم، اینجا دارفانی، مقصد ما بهشت 
قالب وبلاگ
واقعا چه ارتباطی بین مک دونالد و گرسنگی در جهان،نابودی جنگل های استوایی و سلامت انسان هاست؟
مک دونالد یکی از شرکت های غول چند ملیتیه که توی کشور های فقیر سرمایه گذاری میکنه و سران تشنه دلار این کشورها با بیرون کردن کشاورزان کم بضاعت از مزرعه هاشون به سودجویان غربی واگذار می کنند!کشورهای فقیر با هدف کسب تکنولوژی و دریافت محصولات صنعتی چاره ای جز این ندارند که به تولید هرچی بیشتر و صادرات اون به آمریکا اقدام کنند و 36 کشور از مجموع40کشور فقیر محصولات غذایی خودشون رو به ثروتمندترین کشورها صادر می کنند در حالی که کودکانشان از سوءتغذیه رنج می برند!
از این محصولات برای فربه کردن دام ها برای درست کردن همبرگر که بازار های جهان رو غبضه کرده استفاده میشه.در آمریکای لاتین،دام ها با دانه های غلات تغذیه میشن تا گوشت مصرفی مک دونالد و چند شرکت چند ملیتی دیگر غذای آماده تامین بشه.گله دام ها ده برابر بیشتر از انسان ها دانه و سویا مصرف میکنند و145 میلیون تن دانه غلاتی که خوراک دام ها میشه فقط 21 تن گوشت تولید میکنه و سالانه 124میلیون تن غلات به ارزش 20 میلیاد دلار آمریکا هدر میره که این مبلغ میتونه امکان تامین خوراک، پوشاک و مسکن کل جمعیت جهان را برای یک سال تامین کنه!

پولدار باید سهم فقیر را بالا بکشد و ارباب باید بر برده ی خود حکومت مند!این، درس اخلاقی که غربی ها به بچه های خود یاد میدن و اسم آن را تقدیر می گذارن!اونا از ترفی جهان سومی ها  رو به زیادی جمعت متهم می کنند تا اندیشه کنترل جمعیت را به ما بقبولانند و از طرف دیگه همه ی تلاش خود را می کنند تا توزیع ثروت معنی مدینه فاضله را پیدا کند!در نیم کره جنوبی بیشتر از850 میلیون نفر از سوءتغذیه مداوم رنج می برند در حالی که در شمال بیشتر از یک میلیارد نفر از اضافه وزن در عذابند!
گرسنگی ابزاری فوق العاده برای ترس است و ایجاست که این تفکر غربی شکل میگیره:بقای من به بهای فقر و گرسنگی دیگری! هنری کیسینجر برنده جایزه صلح نوبل تاکید میکنه که:لازم است جمعیت سیزده کشور جهان(هند،بنگلادش،نیجریه،..)را که وزن جمعیتی شان به تنهایی، آنهارا به ایفای نقش مهم،در سیاست بین المللی محکوم می سازد،تحت کنترل درآید و یا حتی کاهش داد.و خانم مارگاریت سانگر،بنیان گذار سازمان طرح تنظیم خانواده خیلی دلسوزانه می نویسه:تمام بدبختی جهان از این ناشه میشود که به افراد غیر مسئول،جاهل، بی سواد و فقیر اجازه می دهیم تولید مثل کنند بدون آنکه بر باروری آنها کنترل داشته باشیم!
و در پیرو این اندیشه نازیسم،دکتر ام.کینگ معتقده:سعی کنید طرح تنظیم خانواده را به اجرا درآورید،اما چنانچه طرح کار آمد نبود،بگذارید فقیرها بمیرند چون تهدیدی برای محیط زیست محسوب می شوند!
پس نتیجه میگیریم که تهدید محیط زیست همان فرد فقیر است!اونیکه کم تولید میکنه، کم مصرف میکنه-یا اصلا مصرف نمیکنه- و نوع دوستی تمدن های پیشرفته را به اجبار تحمل میکنه،همه رو بکشیم تا نژاد سفید به زندگی رو به زوال خودش ادامه بده!
البته اینم بگم که ایران در طرح کنترل جمعیت حسابی رو سفیدمون کرد و نرخ رشد جمعیت به1.3 درصد رسید و تا چند دهه دیگه رشد جمعیت منفی میشه و بعدش هم نسلمون منقرض میشه و مشکل آلودگی محیط زیست و نابودی نسل شیعه خود به خود حل میشه واقعا آفرین به این همه دور اندیشی!

برداشتی از کیهان





طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: مکدونالد، کنترل جمعیت، آلودگی محیط زیست،
[ 1391/06/22 ] [ 00:38 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

یک مکالمه جالب برام ایمیل شده بود دیدم واقعا ارزش خوندن داره برای همین موضوع این پستم رو این مکالمه قرار دادم ، نمی دونم شاید زیادی جو گیر شدم ولی خوب كه فكر می كنم می بینم ارزش خوندن داره،یك خواهش كوچك از شما دارم اگه مكالمه رو خوندید اگه نظری ندارید ، لااقل این پرسش رو پاسخ بدهید كه :

 "چقدر وقت دارید؟"

 

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه سرش گول مالید

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم...

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد ، با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه ،سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم ، بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم ، گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم ، مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم ، الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم ...

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟




طبقه بندی: اجتماعی،
[ 1391/05/13 ] [ 07:00 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

نزدیک ماه رمضانِ ماه خود سازی، ماه نزدیک شدن به خدا...این شد یه بهونه تا داستان علی بلورچی بنویسم.اینو خیلی وقت پیش خوندم همون موقع می خواستم بذارمش تو وب تا همه بخونن ولی هر دفعه یادم می رفت علی آقا بلورچی خیلی رو من تاثیر گذاشت،یه جورایی تکونم داد.گفتم منم شروع کنم گناهامو بنویسم اما زمزمه های شیطون توی گوشم بود که می گفت ای بابا گناهای من انقدر زیاده که نمیشه بنویسیش اگه اون101 گناه داره من1000000000000000001 گناه دارم و هزارتا بهانه دیگه خلــــاصه منم بی خیال نوشتن گناهام شدم تا اینکه چند روز پیش دوباره چشمم به این دفترچه افتاد و دوباره علی بلورچی تکونم داد!

او روز پنج شنبه 22 آذر ماه1363،شروع کره بود به محاسبه نفس و نوشتن گناهانش.شناسنامه اش می گفت اسمش مهران است ولی وقتی به جبهه رفت گفت صدام کنید علی نامه هایش را اینطور امضا می کرد:الا حقیر علی بلورچی.او رتبه پنج کنکور،دانشجوی الکترونیک دانشگاه شریف و شاگرد خاص آیت الله حق شناس بود. وصیت نامه اش بیشتر از دو خط هم نمی شه،نوشته:ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم.

تنها یک چیز برایتان می نویسم که خیلی زحمت کشیدم و ناله کردم و شب زنده داری کردم اگر شهید شدم باید بگویم«فزت و رب الکعبه».و وقتی شهید شد 21 سال بیشتر نداشت.

این شما و این رازی به نام علی بلورچی و لیستس از گناهان،قصور و لغزش هایش.

1-نماز صبح را بی حال خواندم و خیلی بی حال زیارت عاشورا را خواندم

2-خواب بر من غلبه کرد  3-یاد امام زمان عج کم بودم و هستم  4-الفاظ زائد زیاد به کار بردم. 

5-مشارطه نکردم  6-زود عصبانی می شوم  7-شهوت شکم داشتم  8-ریا کردم  9-حب دنیا داشتم  10-حضور قلب در نماز بسیار کم بود11-خود را بهتر از انچه هستم به دیگران نمایاندم  

 12-نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود  13-دروغ گفتم   14-برای غیر خدا کار کردم 

15-یاد دنیا نبودم  16-تقوا نداشتم  17-وقت را زیاد تلف کردم 

18-امروز تماما معصیت و غفلت بود  19-نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم

 20-ذکر را با توجه زیاد نمی گفتم  21-شاید غیبت کردم  22-نفس در آرامش بود 

23-خدا را ناظر بر اعمالم ندیدم  24-غیبت شنیدم  25-کنترل زبان کم بود  26-تند خویی کردم 

 27-کم فکر کردم  28-به آنچه علم داشتم عمل نکردم  29-درسم را خوب نخواندم 

 30-خیلی صحبت بی خود کردم و همین باعث شد حالت غفلت از خدا داشته باشم 

 31-یاد مرگ و روز قیامت و روز جزا نبودم  32-خود را بزرگ جلوه دادم 

33-در امور معصیت آلود دخالت کردم  34-مراقبت از چشم خیلی کم بود  35-بی وضو خوابیدم 

 36-به ریا میل زیادی داشتم و امور را آنگونه جلوه دادم که حقیقت نداشت تا سببی برای خوشحالی نفس شود 37-حب مقام داشتم و آنرا زیاد ارضا کردم

  38-با افراد غیر لازم معاشرت کردم  39-خود بزرگ بینی و عجب داشتم 

 40-از فرصت هایم خیلی کم بهره بردم و استفاده خوبی نکردم 

 41-به طور جدی یاد مرگ نبودم  42-زیاد یاد امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء نبودم  43-با نفس درگیر نبودم  44-کبر داشتم و به خود مغرور شدم 

 45-ذکر درونی و بیرونی خیلی کم بود  46-دقت در اعمال و فکر قبل از آن ها کم بود و یا اصلا نبود  47-زخم زبان زدم  48-قرآن کم خواندم  49-در مهلکه سقوط قرار گرفتم 

 50-خواطر نفسانی کنترل نشد  51-نمازها را با علاقه و شوق نخواندم 

 52-در جهت خود سازی گام برنداشتم  53-در حال موتورسواری حب دنیا تاثیر گذلشت و موجب شد معصیت کنم  54-یقین و اخلاص نبود 55-معاصیم را توجیه می کردم 

 56-تواضع به زهد نبود  57-کمبود شخصیت داشتم و با خود بزرگ نمایی سعی در جبران آن داشتم  58-خوف نداشتم  59-گستاخی داشتم و حیا نداشتم  60-ایذاء مومن نبودم 

 61-نماز را در حالت خواب خواندم  62-اصلا یاد مولایم نبودم  63-دعای عهد را نخواندم 

 64-از احوالات دنیا عبرت نگرفتم  65-خیلی حب دنیا دارم و در حقیقت نفس در کنترل شیطان است نه در کنترل خودم  66-متوجه واجبات نبودم 67-دقت در نیات وجود نداشت 

 68-قلب متوجه خدا تبارک و تعالی  نبود  69-برای مرگ آمادگی وجود نداشت 

 70-احساس مسئولیت کم بود  71-نظم کم بود  72-تفکر و تعمق وجود نداشت 

 73-چشم آزاد بود و بیهوده به اطراف نگاه میکرد و گاهی به محارم برمی خورد که متاسفانه حتما بر قلب اثر سوء گذاشته است  74-ذکری که موجب سعود شود وجود نداشت  

 75-آنچه نباید می گفتم گفتم   76-شهوت خواب پیدا کردم   77-ریا کردم و خواستم سواد خود را به رخ دیگران بکشم  78-در حال خنده نوعی غفلت در خودم احساس کردم  

 79-در مقابل روی کردن با دنیا سوی خودم بودم و دائما در ذهنم بود

 80-تعارف و تمجید ها وسوسه ام می کرد   81-پناه بردن به حضرت حق تعالی و استغاثه حقیقی از او کم بود 82-عشق به خدا را تقویت ننمودم   83-حالت عنابه وجود نداشت 

  84-دعا را برای کسب صفات رذیله در روز سریع خواندم و با توجه کامل نخواندم 

 85-چند شبی است که سوره واقعه را بی رغبت می خوانم   86-با انکه می دانستم دارم اشتباه می کنم اشتباه کردم   87-چند مورد عجله و شتابزدگی وجود داشت  

 88-علاقه به مدح دیگران وجود نداشت   89-حفظ سر نشد  90-سوز و ناله کم بود 

  91-بصیرت نبود  92-توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود   93-هنگام غروب خوابیدم که حال و صفای قلب گرفته شد   94-شهوت خودش را خیلی فعال نشان می دهد بای مراقب بود  

 95-اگر عنایتی شده بود در اول صبح،به واسطه خواب از نماز کم شد  

 96-توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه نفس چه هنگام وسوسه و چه غیر آن کم بود لذا در دام شیطان افتادم علی الخصوص در دام هایش حب دنیا بود که شدیدا متاثر شدم آنگونه که در نماز های پنج گانه و اوقات مابین کاملا ذهنم مشغول دنیا بود لذا از خداوند نجات خود را خواستم که ای مولای ما خودت به فریاد ما برس و شیطان و حب دنیا را از ما بگیر 

 97-حجاب های قلب خیلی زیاد بود و امروز این مطلب برای عقل درک شد 

 98-زهد و اخلاص و فقر کم بود   99-انقطاع از دنیا کم بود بلکه برعکسش بود  

 100-احساس نمودم که تا چه حد زیادی بین من و رب حق حجاب وجود دارد  

 101-خود را همه کاره جلوه داد و شیطان از این راه خوب موفق شد

پی نوشت:

این مدت که نبودم درگیر امتحانا بودم بعد از امتحانا هم درگیر چیزای دیگه...! ولی حالا اومدم که انشاالله بمونم.




طبقه بندی: مذهبی،
برچسب ها: شهید علی بلورچی، خود سازی، محاسبه نفس،
[ 1391/04/25 ] [ 03:43 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

آنجا که علی واسطه ی فیض خداست
برغیر علی هر که کند تکیه خطاست


با مدعیّان کور باطن گوئـیـد

آنجا که خدا هست و علی نیست کجاست؟

یا علی

تقدیم اون پدری که هنگام تراشیدن
موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید
ماشین رو داد به دستش و
در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت :
حالا تو موهای منو بتراش !





طبقه بندی: مناسبتی، مذهبی،
[ 1391/03/15 ] [ 12:07 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

 

لطفا این متن را تاآخر بخوانید و سپس با فکر تصمیم بگیرید

دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

- عمو ... چیکار می کنی؟

- ایمیل هام رو می خونم.

- ایمیل چیه؟

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

- عمو ... تو اینترنت داری؟

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

- چه عالی. دوستش دارم.

- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

- پدرم سالهاست که زندانه

- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

- مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.




طبقه بندی: اجتماعی،
[ 1391/03/6 ] [ 18:50 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]
 
چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر ! (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).
دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود ؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا ؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه ؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند ؟
ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.
کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).



طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/03/4 ] [ 23:48 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید،از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی درگرفت، خواست فرود آید،ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.ید نزدیک است که بیافتد و  پایش بشکند.

مستاصل شد...

از دور بقعه امام زاده ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیام. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جایی پیدا کرد  و خود را محکم گرفت.گفت:ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصف دیگر هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده،نصف گله را چطور نگه داری می کنی؟آن ها را خودم نگه داری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد،گفت:بالاخره چوپان هم بی مزد نمی شود کشک مال تو ،پشمش هم مال من به عنوان دستمزد.وقتی باقی تنه را سر خورد و پایش به زمین رسید،نگاهی به گنبد انداخت و گفت:مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یه غلطی کردیم،غلط زیادی که جریمه ندارد!!!!

(واقعا که بعضی از ما فقط وقتی که تو چاله افتادیمو تو زندگیمون گرفتاری داریم یاد خدا می افتیم بعدش که خدا دستمونو گرفت و از گرفتاری درمون آورد همه چیز یادمون می ره و میگیم فعلا که خرمون که از پل گذشت...)


[ 1391/02/21 ] [ 21:04 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

من می خوام یه چیزی بنویسم ولی نمی دونم چه بنویسم یا از کجاشروع کنم یا اصلا درباره چی بنویسم!!!

چطوره درباره خودم بنویسم از حس های متناقض و اعصاب خورد کنی که این چند وقته داشتم ،اصلا نمی دونم چی می خوام،کدوم وری ام،معلوم نیست چه مرگمه چه میدونم شاید واقعا وقت مرگمه انشاا... (ای وای دلت میاد)

رابطه ام با خدا هم چند وقته شکرآبه،دیگه خدا دوسم نداره می دونم باهام قهره ،مثل امام رضا که باهام قهره.میگی نه؟چرا نه مگه میشه خدا دوست داشته باشه و حالت بد باشه! اگه خدا قهر نبود که الان وضعم این نبود این جوری نبود این رنگی نبود...(ای بابا دختر انقدر نا شکری نکن خدا قهرش میاد...)

خدا جون میدونم من بدم ،من تو رو یادم میره ،من یه وقتایی یه کارایی می کنم که معنیش اینه که دوستت ندارم ،ولی خدا جون،به جون خودم غلط کردم ...

ای خدا من چکار کنم که شیطون ول کن نیست هر طرف که میرم جلوتر از من میره(حالا نمی دونم واقعا اون جلوتر از من میره یا من دارم دنبالش می رم؟!)خدا جونم من نمی خوام کم رنگ بشی توی زندگیم می خوام فقط تو باشی پس تورو خدا ولم نکن ،بیخیالم نشو،خدایا باش تا باشم...

به امید یه چیز خوب


[ 1391/02/21 ] [ 20:42 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

دستش را به سویش دراز کرد، هر چه سعی کرد نتوانست بگیرتش،باز هم تلاش کرد،اما تلاشش بی فایده بود...

باید کسی به او کمک می کرد،به تنهایی نمی توانست، بارها تلاش کرده بود و هرگز موفق نشده بود... .

درست است که گفته بودند نباید بدان دست بزند اما توان مقابله با میل و نیازی که سراسر وجودش را فرا گرفته بود را نداشت.روی آخرین شاخه درخت بود و دستش بدان نمی رسید... .

باید از حوا کمک می گرفت، شاید حوا می توانست او را یاری دهد و برای بدست آوردنش کمکش کند. اما می ترسید...،واکنش حوا ذهن او را مشغول کرده بود.نمی توانست از او کمک بخواهد مطمئنأ حوا توبیخش می کرد و یاد آور می شد که نباید بدان نزدیک شوند و لمس کنند و...این تنها راه چاره بود و کار دیگری نمی توانست انجام دهد،آنجا تنها او و حوا بودند و نمی توانست از دیگری کمک بگیرد.باید تصمیم می گرفت،کنجکاوی بی تاب و مشتاقش کرده بود.به حوا گفت و از او خواست تا برای چیدن آن سیب کوچک کمکش کند.باور کردنی نبود ...باورش نمی شد...حوا نه تنها اخم و یا توبیخش نکرد بلکه از خوشحالی به وجد آمده بود و با جمله ای بریده گفت:البته...

حوا با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود، گفت:وووای نمی دانی برای چیدنش چقدر تلاش کردماما دستم بدان نمی رسید.

آن سیب روی آخرین شاخه ی درخت بود و هیچ یک به تنهایی نمی توانستند آن را بچینند.تمام زیبایی های پیرامونشان رنگ باخته و بوی کهنگی گرفته بودند وتنها آن سیب کوچک باقی مانده بود؛تنها طعمی که نچشیده بودند...

آن سیب تنها طعمی بود که نمی توانستند به تنهایی تجربه اش کنند:طعم نافرمانی.

آدم بهت زده به حوا و آن چهره غرق در شادی اش نگاه می کرد. و هر دو شاد و خوشحال بودند.حوا گفت:آیا با کمک یکدیگر می توانیم بچینیمش؟؟!! آدم گفت:"روی شانه هایم بالا می برمت،آنگاه آن را بچین!!!!"

این کار امکان پذیر بود؛آدم،حوا رو روی شانه هایش بالا برد و حوا آن سیب را چید...حوا برای چیدنش آن را نکشید،حتی دستش هم به آن برخورد نکرد ...آن سیب کوچک آماده ی چیده شدن بود و تنها لغزشی برای سقوطش کافی بود، و همچنین برای سقوط آدم و حوا!!!هیچ وقت برای درک نوری که احاطه شان کرده بود و در آن شناور بودند،تلاشی نکردند. اینک آن سیب در دست حوا بود و حتی یک لحظه نیندیشیدند که از آن منع شده اند.

آخرین طعم را نیز چشیدند،دیگر همه چیز تکراری بود،همه چیز را امتحان کرده بودند، طعم نافرمانی را چشیده و سقوط کردند...(صحرا می گفت برای هر پرواز و اوج گرفتنی سقوطی لازم است)

سقوط کردند برای پرواز و اوج گرفتنی بلندتر؛تا نور،تا بیکران...تا کنون در نور غوطه ور بوده، جز آن نمی دیده و برای درکش تلاشی نمی کردند.حرکت به سوی نور، آگاهانه و در تاریکی زیباست.برای اوج گرفتن، محتاج و نیازمند سقوط بودند، علت وجود آن سیب هم دلیلی به جز این نداشت:سقوط برای پر گشودن و آگاهانه به سوی نور پرواز کردن.

سقوط کردند ،احساس می کردند که هیچ چیز را ازدست نداده اند ،تمامی لذت ها تکراری شده بودند.ولی هر لحظه که از نور دورتر می شدند ،غم و اندوه را بیشتر در وجود خود احساس می کردند.از نور فاصله گرفتند تا انجا که تنها حسش می کردند و دیگر توان دیدن و لمس کردنش را نداشتند. اینک نور را بهتر و زیباتر درک می کردند.غم و اندوه نیز همانند درک و شناخت نور تازه بود.و بعد: از سرما به خود لرزیدن...سرما نیز تازه بود.ناگهان نسبت به یکدیگر شوری را در دل احساس کردند.این شور و علاقه،خیره به نور نگریستن و همگی لذت ها تازه بودند.در نور غوطه ور نبوده ولی شیفته ی نور شده بودند.شیفته ی آن حس درونی ،آن کشش ،آن بی کران.

و این دلیل وجود آن سیب بود.




طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/02/16 ] [ 22:10 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]
این روزها هرکس پی راندن اسب خویش است و به فکر چاره برای دفاع درست و نادرست از خود، و تنها کسی که در این میدان تنها و بی یار و بی یاور مانده است کسی نیست جز امیر قافله عشق امام سید علی خامنه ای!
غربت آقا غریبانه است، تا آنجا که می توانیم برای شادی دل امام خامنه ای تلاش کنیم و مثل بعضی ها نباشیم که بی وفایی کنیم و....

نهایت غربت آقا...

برداشت از: khoon72.mihanblog.com 




طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/02/15 ] [ 09:49 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

سلام،می خواهم خودمان رو خجالت زده کنیم طوری که ای کاش زاده نمی شدیم؛در برابر چه کسی؟نه، نمی گم خودت می فهمی:

یادته اون روزی که خدا به فرشتگانش گفت:موجودی خلق می کنم و از روح خودم در آن می دمم و شما باید بر آن سجده کنید؟یادته شیطان تو را سجده نکرد و خدا او را طرد کرد؟چیزی از پیمان الست که خدا با تو بست یادته؟ یادته وقتی که خدا تو را آفرید به خود آفرین گفت؟یادته به خاطره ابهت و بزرگیت خاک ها چند بار حاضر نشدند که خدا از اونا تو رابیافریند؟ یادته وقتی پا به این دنیا گذاشتی در گوشت خواندند شهادت می دهم جز او خدایی نیست؟ یادته خدا گفت که از شیطان پیروی نکن که دشمن آشکار توست؟ شاید این ها یادمون باشه چون یادآوریش برامون غرورآمیزه ،اما اینها که می خوام بگم رو حتی نمی خواهیم به روی خودمون بیاریم که آیا ما،ما که خدا از روح خود در ما دمید، ما که خدا ما را اشرف مخلوقاتش خواند، ما که با خدا عهد بسته بودیم، چگونه فریب شیطان را خوردیم؟عهدی را که با خدا بسته بودیم فراموش کردیم، وقتی بزرگتر شدیم به هر چیز دل بستیم جز خدا. الهه هایی را برای خودمون تراشیدیم و پرستیدیم، در حالی که در نمازش می گفتیم: "شهادت می دهم که جز تو خدایی نیست" مگه این نیست که خدا کذابین را دوست ندارد؟ ما به بنده اش دروغ می گوییم اما چطور می تونیم در برابر یکی از الهه هایمان بایستیم و بگوییم جز تو الهه ای ندارم؟ ای دروغ گویان، وای بر ما! اما الان باید بیشتر خجالت بکشیم، وقتی که ما این قدر عهد شکنی کردیم و دروغ گفتیم و باز خدا، معبودمان، ما را می بخشد. اما ما چقدر فراموشکار و نادانیم که باز به سوی بت هایمان برمی گردیم و به لطف خدا طمع می ورزیم و می گوییم بگذار در آخرین لحظات به سوی او می رویم که او رحیم است پس بعدا به سوی او می رویم.

از پروردگارت طلب عفو کن.آیا از او خجالت نمی کشی؟!!!؟

اگه من خدا بودم خودمون را نمی بخشیدم و به قعر دوزخ می فرستادم. اما من که خدا نیستم و آن کسی که خداست می گوید:بسویم آیید شما را می بخشم.

برایتان آرزو می کنم آن گونه زندگی کنید که خدا همچنان به خود آفرین گوید و کائنات همه گویند:

                          فتبارک الله احسن الخالقین

فکر می کنید ابراهیم کیست؟!او هم مثل من و  تو اما او از خدایش خواست ابراهیم باشد وبت شکن و خدا هم تبری به دستش داد و گفت بشکن! پس بیایید من و شما هم ابراهیم شویم و خدا تبری به ما بدهد تا با آن بت هایمان را بشکنیم حتی می شود ابراهیم را هم حیرت زده کرد، می شود این دوره و عهد هم ابراهیم های زیادی داشته باشیم.پس یا علی همت کن.




طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/02/15 ] [ 09:19 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

 

یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره… و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد… خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت “ از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم ” و گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟! ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم  ! 




طبقه بندی: طنز و سرگرمی،
[ 1391/02/13 ] [ 17:41 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

هر سال 52جمعه دارد و واضح و مبرهن است که جمعه ها برای استراحت هستند!!!!روزهای باقیمانده 313!!!

50 روز تعطیلات تابستانی داریم که هوا بسیار گرم و طاقت فرساست !!!!روزهای باقیمانده 263!!!

ساعت در روز می خوابیم که در سال می شود 122 روز . !!!! روزهای باقیمانده 141روز !!!!

1 ساعت در روز ورزش و بازی که البته برای سلامتی مفید است . یعنی 15 روز در سال .!!!! روزهای باقیمانده 126 روز !!!!

2 ساعت در روز برای غذا خوردن و ریزه خواری یعنی 30 روز در سال .!!!! روزهای باقیمانده 96 روز !!!!

1 ساعت در روز برای صحبت . چون انسان موجودی اجتماعی است یعنی 15 روز در سال . .!!!! روزهای باقیمانده 81 روز !!!!

در سال حداقل 35 روز امتحان برگزار می شود . .!!!! روزهای باقیمانده 46 روز !!!!

۴۰روز تعطیلات رسمی و زمستانی داریم . .!!!!  روزهای باقیمانده 6 روز !!!! حداقل 3 روز برای امکان ابتلا به بیماری ! .!!!! روزهای باقیمانده 3 روز !!!!

حداقل 2 روز برای دیدن فیلم و گردش و تفریحات دیگر . .!!!! روزهای باقیمانده 1 روز !!!!

آن یک روز هم روز تولد شماست !!!! چطور میتوانید آن روز درس بخوانید!!!




طبقه بندی: طنز و سرگرمی،
[ 1391/02/13 ] [ 17:21 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله

شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد

یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من

۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله

شد یعنی ۳ برابر ...من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می

ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!!!

. دکترعلی شریعتی




طبقه بندی: طنز و سرگرمی،
[ 1391/02/13 ] [ 17:11 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.

می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.






طبقه بندی: مذهبی،
[ 1391/02/13 ] [ 17:05 ] [ فاطمه قاسمی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ یک دانشجوی بسیجیه که دوست داره امروزش بهتر از دیروزش باشه...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

مالک اشتر

پایگاه اطلاع رسانی غریو

ّیرازه